دوم ابتدایی که بودم خانوم معلم گفت هیس!

انقلاب شد هنوز به دنیا نیامده بودم.نمیدانم جز ویژگی من است که همیشه سوال داشتم.همیشه چون و چرا های فراوان بود که از همان کودکی در ذهنم وجود داشت.دوست داشتم از گذشته بدانم.مادرم اینگونه روایت میکندوقتی 18 سال داشتم با پدرت عروسی کردم و به تهران امدیم.در یوسف اباد در منزل تیمسار بازنشسته ای شدیم سرایدار.سال 1355 همه چی ارام بود.تیمسار پدرت را خیلی دوست داشت.با انکه با هیچ و دست خالی به تهران امدیم اما هیچ وقت مشکل مالی نداشتیم.بعد از یک سال 6 تومن پسنداز کردیم.که باور کردنی نبود.تا اینکه سال 57 شد و صدای اعتراض مردم.ما داشتیم زندگیمان را میکردیم.و راضی بودیم.به فکر اینده بودیم با خیالی اسوده.از انجا که تیسمار در ارتش شاهنشاهی بودو با اینکه بازنشسته شده بود.ولی همیشه با تلفن در حال صحبت بود.اون روزها اوضاع شهر جوری بود که میشد حس کرد خبرهایی شده.روزی پدرت برای خرید به میدان فوزیه (امام حسین)رفته بود.وقتی برگشت گفت خیلی شلوغ شده.پرسیدم چه خبره؟گفت باورکن خود این جماعت هم نمیدونن چرا اومدن.یا میخندن یا یکی شعار میده بقیه تکرار میکنن.منم گفتم ملت بیکارن.بشینید زندگیتون رو بکنید.همسر تیمسار زنی بود لهستانی ولی فارسی را مثل اب خوردن بلد بود.حال همیشه هر وقت یادش میکند میگوید اگر زنده است ایشالا سلامت باشه.با اینکه مادرم سواد نداشت اما چند کلمه ای لهستانی بلد است.وگاهی تکرار میکند.مادر ادامه میدهد:اذر ماه بود تیمسار تصمیم گرفت همه چی رو بفروشه و بره امریکا.شب وقتی این حرف رو از پدرت شنیدم خشکم زد.حال ما چه کنیم.پدرت گفت تیمساربرام تو یه شرکت تو جاده قدیم کار گرفته ویه خونه هم همون نزدکی ها برامون اجاره کرده .گفت نگران نباشید من خودم دربه در بشم نمیزارم شما بی جا و مکان بمونید.فردا از لیدا خانوم(زن تیمسار)خانوم چرا میخوای برید؟با چشمای پر از اشک گفت انگار روزای خوبمون انگار تموم شده!

و تیمسار 15 دی برای همیشه با خانواده از ایران رفت.ما هم از یوسف اباد اومدیم جنوب شهر چون به سر کار پدرت نزدیک بود.مادرم میگفت وقتی شاه رفت خیلی گریه کردم.با اینکه اصلا از مملکت و اوضاع سر در نمی اوردم.ولی ما زندگیمون خوب بود.(وقتی همیشه از مادر میخوام از گذشته بگه این من هستم که حسرت میکشم)

وقتی دوم ابتدایی بودم این حرف مادر یاد بود که وقتی شاه رفت خیلی گریه کردم.وقتی به خانوم معلم این حرف رو گفتم بهم گفت هیس! دیگه به کسی این حرفو نزن؟! اون موقع درست درک نمیکردم چرا هیس شدم ولی حالا که بزرگ شدم میفهمم چرا مادر گریه کرد.31 سال گذشت همیشه فکر میکنم.اون زمان درد ما بی دردی بود.از عرش به فرش رسیدیم.حالا پدر 2 جا کار میکنه ولی …

اگر هم نقصی بود که بود نیاز به مسکن داشت نه جراحی.حال گذشت زمان نشون میده ما حتی جراحی هم نکردیم بلکه خودمون با دستان خودمون سلاخی کردیم.و حسرت.حسرت.و همیشه حسرت.

یک پاسخ to “دوم ابتدایی که بودم خانوم معلم گفت هیس!”

  1. آرش Says:

    زیبا بود
    خیلی زیبا
    و البته حسرت
    پدر و مادر من هم تقریبا همین رو میگن
    واقعا هم که ما پیشرفتی رو که باید میکردیم رو نکردیم
    شاه هم خوب نبود.
    دزدی میکرد ولی حداقل به اسم اسلام و دین نمیذاشت
    منتها اینها همه چیز رو با دین و اسلام ماله کشی میکنن
    از دزدی و تجاوز بگیر تا ……..
    ایشالا که یه روزی بتونیم ما هم طعم زندگی کردن رو بچشیم
    تا حالا که زنده بودیم. یا بهتر بگم دست و پا میزدیم که زنده بمونیم

    شاد و موفق و سبز باشی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: