Archive for فوریه 2010

نامه ای به خدا

فوریه 14, 2010

نامه ای به خدا
سلام.قبلا خیلی باهات حرف میزدم.کمی قبل تر نماز میخوندم.ولی تنها جایی که به یادت نبودم سر سجاده بود.این روزا وقتی میخوام باهات حرف بزنم.قبلش نا خود اگاه میگم نیست که.کو؟بعد بی خیالت میشم کلا.میدونی چیه این روزا حرفهایی رو که میزنم به دور وری هام .شاخ در میارن.
از دینت حرف میزنم.میشم کافر.از عدالتت میگم میشم مرتد.نه اصلا میدونی چیه.
میخوام ازت سوال کنم.ولی یکی دو تا نیست که.
ببین خدا.خوب گوش بده.ما الان تو ایرانیم.خب.بعد کوچیک که بودم.
یه کتونی پفکی میخواستم بخرم.پوشیدم خوب بود.بعد بابام گفت یکی دیگه رو بپوش.پوشیدم به پام تنگ بود.ولی بابام گفت نه خوبه.زدم زیر گریه .الا بلا همون قبلی رو میخوام.ولی نشد.یعنی نخریدش.
رفتم مدرسه.دوم ابتدایی.خانوم کلانتری اونایی رو که درس نمیخوندن.به یکی میگفت برو از ابدار خونه در یخچالو باز کن.پارچ اب رو بیار.
یه پارچ قرمز رنگ بود.یادمه.بعد ماهایی که یه کم درسمون ضعیف بود.میگفت دستتون رو بکنید تو پارچ اب بعد با خطکش چوبی میزد تو دستمون.بهم گفتن تو همه چیرو یه جایی ضبط میکنی.باور نداری برو ببین.
خلاصه گذشت و رفتیم.دوره راهنمایی.از اول ابتدایی همیشه کچل بودیم.
دوم راهنمایی دم دمای عید بود.منم عشق مو بودم.3 ماه تموم از سر صف در میرفتم تا یه خورده کاکولم بمونه واسه عید.
قشنگ یادمه.روزی که پیک شادی بهمون دادن داشتم از راهرو میرفتم که برم خونه.اقای شاکری منو دید.گفت بیا اینجا بینم.اول یه چک ابدار زد بهم.بعد قیچیشو در اورد رو جلوی موهامو زد.
میخواستم نعره بزنم.ولی جرعتشو نداشتم.بگذریم
تو این دوران مدرسه .خودمونو کشتیم .یه سال مارو کلاس تابستونی ثبت نام کنن.که مثلا بریم شنا.یه کلاس خطاطی .یا فوتبال .نشد که نشد.
همیشه برام سوال بود.اخه .یادش بخیر ماه رمضونا.هنوز به سن تکلیف نرسیده بودم.سحر میشد.شروع میکردم به وول خوردن.سره جام.بعد سرمو از زیر پتو در می اوردم.مامانو نیگاه میکردم.
میگفت.بگیر بخواب.هنوز وقتش نیست.سخته.نگیر.بعد تا اینو میگفت.خر کیف میشد میومدم سر سفره.
گذشت.دیپلم گرفتم.یه کله گفتم واسه این دولت من خدمت کنم؟عمرا.
نرفتم.کنکور زدم.اون موقع یه سراسری بود.یه ازاد.سراسری که تعطیل .زدیم ازاد.کجا چالوس.قبول شدیم.بابا گفت من شهرستان پول ندارم بدم.هیچی.
من و خدمت و عمرا؟رفتیم.خدمت.میگن نظام.ولی خدایی بی نظم ترین جای دنیا این نظامه.
صبح تو صبح گاه میگفتن .صبحانه کره مربا.ما پنیر خورده بودیم.ناهار قرمه سبزی ما تن ماهی میخودیم.شام سوسیس ما جاش عدسی میخوردیم.
اخ سر صبح گاه یا سر پست من چقدر به خدا و پیغمبر و ننه و بابا فش که ندادم.از همه مهمتر این ظام و رهبر و بقیه.
هی میگفتن چون میگذر غمی نیست.ولی خدایی سخت گذشت.
تموم کردیم.حالا کو کار.این در اون در نشد.
مادرمونم که خدای روزه و سفره .برات نذر ابولفضل کردم.
فلان جا نذر کردم بری سر کار ماهی 500 بدی به ایتام و فلان جا
حالا من بچه پایین شهر دیگه.میرفتم مثلا پارک ملت.
سر نیایش .اوه اوه زخم معده میگرفتیم.مثلا با حبیب میرفتیم.ونک.
اسم ماشینا رو از برم.وای حبیب بنزرو ببیند.خداست.
اوه bmw
رو یه شت نشسته .وای
میومدیم.خونه شروع میکردیم.به مادر و خواهرمون تعریف.
مامان میگفت.توکلت به خدا.ایشالا اینجوری میشه
برو ببین طرف شام نداره بخوره.هوم
ما هم میگفتیم راست میگه.
بعد خدا جون جونم برات بگه.هی ما بزرگ شدیم.و دنیا رو دیدیم.پیشرفت کردیم.
کامپیوتر خریدم .قسطی.بعد ماههواره خریدم.
مامان روزی که ماهواره خریدم
میگفت یا جای من اینجاست یا جای اون.
البته بماند الان ساعت 9 میشه میگه بزن ویکتوریا شروع شد
محرم میشد عشق دقل و تبل داشتیم.یه هیئتی بابامون داره.ما هر ساله میرفتیم اونجا
یه شب ما پیراهن مشکی نداشتیم
یه کرم رنگ پوشیدم .رییس هیئت گفت برو عوضش کن
دیگه حسین و هیئت و اینا رو تعطیل کردیم.
حالا بزرگ شدیم.اما دیگه اینجا ایران نیست
ویرانه.نه از عدالتت خبریه نه باوری واسه تقلا
ولی هنوز سوالمو جواب ندادی؟
تقصیر کی بود که بابام پول نداشت رک بهم بگه این کفشو ندارم بخرم .اونو بپوش .
مقصر کی بود
من یا اقای شاکری.
حالا همدمم شده اهنگ های شاهین نجفی.
میدونی چرا؟چون داره منو میخونه.
منی به وسعت ایران.
میگن اون دنیا بهشت و جهنم داری
میگم خدا جون سهم من چیه
اینجا که داریم می سوزیم.پس چرا از وقتی پامونو گذاشتیم این دنیا تو برامون شدی لولو
اینارو که میگم باز تو دلم میگه بدبخت برو
تو سگ لرز خیابونای شهر زن 45 ساله گل گرفته دستش عاشق اینه چراغ قرمز بشه
میگن حکمته.میگن قسمته.
ولی کو باور.اگه حکمته چرا واسه این مردم فقط.یعنی تو کار دیگه نداری زرت و زرت داری مارو امتحان میکنی؟
راستی خدا یه پیشنهاد دارم.یه روز بیا پایین.اصلا جرات داری؟
بیا نترس.بیا ببین چه خبره اینجا.مگه ناظم ما نیستی.خب بیا ببین تو چه کثافتی داری مارو امتحان میکنی
راستی امتحانت تمومی نداره؟
راستی شنیدم یکی میگفت خمینی گفته من از پل صراط به زور رد شدم.
واقعا اگه اینجوره من نشسته باید برم بهشتت
مگه نه؟گاهی وقتی از کنار بانک رد میشم.تو دلم میگم بزنه و یه خونه اسمم در بیاد
خاک بر سرم .مگه نه؟
خلاصه اینارو هم گفتم.میدونم هیچ فرقی نمیکنه.
فقط قربونت بگو چرا مارو اوردی این دنیا.
چی رو ثابت کنی.
همین.

نامه ای به خدا
سلام.قبلا خیلی باهات حرف میزدم.کمی قبل تر نماز میخوندم.ولی تنها جایی که به یادت نبودم سر سجاده بود.این روزا وقتی میخوام باهات حرف بزنم.قبلش نا خود اگاه میگم نیست که.کو؟بعد بی خیالت میشم کلا.میدونی چیه این روزا حرفهایی رو که میزنم به دور وری هام .شاخ در میارن.
از دینت حرف میزنم.میشم کافر.از عدالتت میگم میشم مرتد.نه اصلا میدونی چیه.
میخوام ازت سوال کنم.ولی یکی دو تا نیست که.
ببین خدا.خوب گوش بده.ما الان تو ایرانیم.خب.بعد کوچیک که بودم.
یه کتونی پفکی میخواستم بخرم.پوشیدم خوب بود.بعد بابام گفت یکی دیگه رو بپوش.پوشیدم به پام تنگ بود.ولی بابام گفت نه خوبه.زدم زیر گریه .الا بلا همون قبلی رو میخوام.ولی نشد.یعنی نخریدش.
رفتم مدرسه.دوم ابتدایی.خانوم کلانتری اونایی رو که درس نمیخوندن.به یکی میگفت برو از ابدار خونه در یخچالو باز کن.پارچ اب رو بیار.
یه پارچ قرمز رنگ بود.یادمه.بعد ماهایی که یه کم درسمون ضعیف بود.میگفت دستتون رو بکنید تو پارچ اب بعد با خطکش چوبی میزد تو دستمون.بهم گفتن تو همه چیرو یه جایی ضبط میکنی.باور نداری برو ببین.
خلاصه گذشت و رفتیم.دوره راهنمایی.از اول ابتدایی همیشه کچل بودیم.
دوم راهنمایی دم دمای عید بود.منم عشق مو بودم.3 ماه تموم از سر صف در میرفتم تا یه خورده کاکولم بمونه واسه عید.
قشنگ یادمه.روزی که پیک شادی بهمون دادن داشتم از راهرو میرفتم که برم خونه.اقای شاکری منو دید.گفت بیا اینجا بینم.اول یه چک ابدار زد بهم.بعد قیچیشو در اورد رو جلوی موهامو زد.
میخواستم نعره بزنم.ولی جرعتشو نداشتم.بگذریم
تو این دوران مدرسه .خودمونو کشتیم .یه سال مارو کلاس تابستونی ثبت نام کنن.که مثلا بریم شنا.یه کلاس خطاطی .یا فوتبال .نشد که نشد.
همیشه برام سوال بود.اخه .یادش بخیر ماه رمضونا.هنوز به سن تکلیف نرسیده بودم.سحر میشد.شروع میکردم به وول خوردن.سره جام.بعد سرمو از زیر پتو در می اوردم.مامانو نیگاه میکردم.
میگفت.بگیر بخواب.هنوز وقتش نیست.سخته.نگیر.بعد تا اینو میگفت.خر کیف میشد میومدم سر سفره.
گذشت.دیپلم گرفتم.یه کله گفتم واسه این دولت من خدمت کنم؟عمرا.
نرفتم.کنکور زدم.اون موقع یه سراسری بود.یه ازاد.سراسری که تعطیل .زدیم ازاد.کجا چالوس.قبول شدیم.بابا گفت من شهرستان پول ندارم بدم.هیچی.
من و خدمت و عمرا؟رفتیم.خدمت.میگن نظام.ولی خدایی بی نظم ترین جای دنیا این نظامه.
صبح تو صبح گاه میگفتن .صبحانه کره مربا.ما پنیر خورده بودیم.ناهار قرمه سبزی ما تن ماهی میخودیم.شام سوسیس ما جاش عدسی میخوردیم.
اخ سر صبح گاه یا سر پست من چقدر به خدا و پیغمبر و ننه و بابا فش که ندادم.از همه مهمتر این ظام و رهبر و بقیه.
هی میگفتن چون میگذر غمی نیست.ولی خدایی سخت گذشت.
تموم کردیم.حالا کو کار.این در اون در نشد.
مادرمونم که خدای روزه و سفره .برات نذر ابولفضل کردم.
فلان جا نذر کردم بری سر کار ماهی 500 بدی به ایتام و فلان جا
حالا من بچه پایین شهر دیگه.میرفتم مثلا پارک ملت.
سر نیایش .اوه اوه زخم معده میگرفتیم.مثلا با حبیب میرفتیم.ونک.
اسم ماشینا رو از برم.وای حبیب بنزرو ببیند.خداست.
اوه bmw
رو یه شت نشسته .وای
میومدیم.خونه شروع میکردیم.به مادر و خواهرمون تعریف.
مامان میگفت.توکلت به خدا.ایشالا اینجوری میشه
برو ببین طرف شام نداره بخوره.هوم
ما هم میگفتیم راست میگه.
بعد خدا جون جونم برات بگه.هی ما بزرگ شدیم.و دنیا رو دیدیم.پیشرفت کردیم.
کامپیوتر خریدم .قسطی.بعد ماههواره خریدم.
مامان روزی که ماهواره خریدم
میگفت یا جای من اینجاست یا جای اون.
البته بماند الان ساعت 9 میشه میگه بزن ویکتوریا شروع شد
محرم میشد عشق دقل و تبل داشتیم.یه هیئتی بابامون داره.ما هر ساله میرفتیم اونجا
یه شب ما پیراهن مشکی نداشتیم
یه کرم رنگ پوشیدم .رییس هیئت گفت برو عوضش کن
دیگه حسین و هیئت و اینا رو تعطیل کردیم.
حالا بزرگ شدیم.اما دیگه اینجا ایران نیست
ویرانه.نه از عدالتت خبریه نه باوری واسه تقلا
ولی هنوز سوالمو جواب ندادی؟
تقصیر کی بود که بابام پول نداشت رک بهم بگه این کفشو ندارم بخرم .اونو بپوش .
مقصر کی بود
من یا اقای شاکری.
حالا همدمم شده اهنگ های شاهین نجفی.
میدونی چرا؟چون داره منو میخونه.
منی به وسعت ایران.
میگن اون دنیا بهشت و جهنم داری
میگم خدا جون سهم من چیه
اینجا که داریم می سوزیم.پس چرا از وقتی پامونو گذاشتیم این دنیا تو برامون شدی لولو
اینارو که میگم باز تو دلم میگه بدبخت برو
تو سگ لرز خیابونای شهر زن 45 ساله گل گرفته دستش عاشق اینه چراغ قرمز بشه
میگن حکمته.میگن قسمته.
ولی کو باور.اگه حکمته چرا واسه این مردم فقط.یعنی تو کار دیگه نداری زرت و زرت داری مارو امتحان میکنی؟
راستی خدا یه پیشنهاد دارم.یه روز بیا پایین.اصلا جرات داری؟
بیا نترس.بیا ببین چه خبره اینجا.مگه ناظم ما نیستی.خب بیا ببین تو چه کثافتی داری مارو امتحان میکنی
راستی امتحانت تمومی نداره؟
راستی شنیدم یکی میگفت خمینی گفته من از پل صراط به زور رد شدم.
واقعا اگه اینجوره من نشسته باید برم بهشتت
مگه نه؟گاهی وقتی از کنار بانک رد میشم.تو دلم میگم بزنه و یه خونه اسمم در بیاد
خاک بر سرم .مگه نه؟
خلاصه اینارو هم گفتم.میدونم هیچ فرقی نمیکنه.
فقط قربونت بگو چرا مارو اوردی این دنیا.
چی رو ثابت کنی.
همین.

نامه ای به خدا
سلام.قبلا خیلی باهات حرف میزدم.کمی قبل تر نماز میخوندم.ولی تنها جایی که به یادت نبودم سر سجاده بود.این روزا وقتی میخوام باهات حرف بزنم.قبلش نا خود اگاه میگم نیست که.کو؟بعد بی خیالت میشم کلا.میدونی چیه این روزا حرفهایی رو که میزنم به دور وری هام .شاخ در میارن.
از دینت حرف میزنم.میشم کافر.از عدالتت میگم میشم مرتد.نه اصلا میدونی چیه.
میخوام ازت سوال کنم.ولی یکی دو تا نیست که.
ببین خدا.خوب گوش بده.ما الان تو ایرانیم.خب.بعد کوچیک که بودم.
یه کتونی پفکی میخواستم بخرم.پوشیدم خوب بود.بعد بابام گفت یکی دیگه رو بپوش.پوشیدم به پام تنگ بود.ولی بابام گفت نه خوبه.زدم زیر گریه .الا بلا همون قبلی رو میخوام.ولی نشد.یعنی نخریدش.
رفتم مدرسه.دوم ابتدایی.خانوم کلانتری اونایی رو که درس نمیخوندن.به یکی میگفت برو از ابدار خونه در یخچالو باز کن.پارچ اب رو بیار.
یه پارچ قرمز رنگ بود.یادمه.بعد ماهایی که یه کم درسمون ضعیف بود.میگفت دستتون رو بکنید تو پارچ اب بعد با خطکش چوبی میزد تو دستمون.بهم گفتن تو همه چیرو یه جایی ضبط میکنی.باور نداری برو ببین.
خلاصه گذشت و رفتیم.دوره راهنمایی.از اول ابتدایی همیشه کچل بودیم.
دوم راهنمایی دم دمای عید بود.منم عشق مو بودم.3 ماه تموم از سر صف در میرفتم تا یه خورده کاکولم بمونه واسه عید.
قشنگ یادمه.روزی که پیک شادی بهمون دادن داشتم از راهرو میرفتم که برم خونه.اقای شاکری منو دید.گفت بیا اینجا بینم.اول یه چک ابدار زد بهم.بعد قیچیشو در اورد رو جلوی موهامو زد.
میخواستم نعره بزنم.ولی جرعتشو نداشتم.بگذریم
تو این دوران مدرسه .خودمونو کشتیم .یه سال مارو کلاس تابستونی ثبت نام کنن.که مثلا بریم شنا.یه کلاس خطاطی .یا فوتبال .نشد که نشد.
همیشه برام سوال بود.اخه .یادش بخیر ماه رمضونا.هنوز به سن تکلیف نرسیده بودم.سحر میشد.شروع میکردم به وول خوردن.سره جام.بعد سرمو از زیر پتو در می اوردم.مامانو نیگاه میکردم.
میگفت.بگیر بخواب.هنوز وقتش نیست.سخته.نگیر.بعد تا اینو میگفت.خر کیف میشد میومدم سر سفره.
گذشت.دیپلم گرفتم.یه کله گفتم واسه این دولت من خدمت کنم؟عمرا.
نرفتم.کنکور زدم.اون موقع یه سراسری بود.یه ازاد.سراسری که تعطیل .زدیم ازاد.کجا چالوس.قبول شدیم.بابا گفت من شهرستان پول ندارم بدم.هیچی.
من و خدمت و عمرا؟رفتیم.خدمت.میگن نظام.ولی خدایی بی نظم ترین جای دنیا این نظامه.
صبح تو صبح گاه میگفتن .صبحانه کره مربا.ما پنیر خورده بودیم.ناهار قرمه سبزی ما تن ماهی میخودیم.شام سوسیس ما جاش عدسی میخوردیم.
اخ سر صبح گاه یا سر پست من چقدر به خدا و پیغمبر و ننه و بابا فش که ندادم.از همه مهمتر این ظام و رهبر و بقیه.
هی میگفتن چون میگذر غمی نیست.ولی خدایی سخت گذشت.
تموم کردیم.حالا کو کار.این در اون در نشد.
مادرمونم که خدای روزه و سفره .برات نذر ابولفضل کردم.
فلان جا نذر کردم بری سر کار ماهی 500 بدی به ایتام و فلان جا
حالا من بچه پایین شهر دیگه.میرفتم مثلا پارک ملت.
سر نیایش .اوه اوه زخم معده میگرفتیم.مثلا با حبیب میرفتیم.ونک.
اسم ماشینا رو از برم.وای حبیب بنزرو ببیند.خداست.
اوه bmw
رو یه شت نشسته .وای
میومدیم.خونه شروع میکردیم.به مادر و خواهرمون تعریف.
مامان میگفت.توکلت به خدا.ایشالا اینجوری میشه
برو ببین طرف شام نداره بخوره.هوم
ما هم میگفتیم راست میگه.
بعد خدا جون جونم برات بگه.هی ما بزرگ شدیم.و دنیا رو دیدیم.پیشرفت کردیم.
کامپیوتر خریدم .قسطی.بعد ماههواره خریدم.
مامان روزی که ماهواره خریدم
میگفت یا جای من اینجاست یا جای اون.
البته بماند الان ساعت 9 میشه میگه بزن ویکتوریا شروع شد
محرم میشد عشق دقل و تبل داشتیم.یه هیئتی بابامون داره.ما هر ساله میرفتیم اونجا
یه شب ما پیراهن مشکی نداشتیم
یه کرم رنگ پوشیدم .رییس هیئت گفت برو عوضش کن
دیگه حسین و هیئت و اینا رو تعطیل کردیم.
حالا بزرگ شدیم.اما دیگه اینجا ایران نیست
ویرانه.نه از عدالتت خبریه نه باوری واسه تقلا
ولی هنوز سوالمو جواب ندادی؟
تقصیر کی بود که بابام پول نداشت رک بهم بگه این کفشو ندارم بخرم .اونو بپوش .
مقصر کی بود
من یا اقای شاکری.
حالا همدمم شده اهنگ های شاهین نجفی.
میدونی چرا؟چون داره منو میخونه.
منی به وسعت ایران.
میگن اون دنیا بهشت و جهنم داری
میگم خدا جون سهم من چیه
اینجا که داریم می سوزیم.پس چرا از وقتی پامونو گذاشتیم این دنیا تو برامون شدی لولو
اینارو که میگم باز تو دلم میگه بدبخت برو
تو سگ لرز خیابونای شهر زن 45 ساله گل گرفته دستش عاشق اینه چراغ قرمز بشه
میگن حکمته.میگن قسمته.
ولی کو باور.اگه حکمته چرا واسه این مردم فقط.یعنی تو کار دیگه نداری زرت و زرت داری مارو امتحان میکنی؟
راستی خدا یه پیشنهاد دارم.یه روز بیا پایین.اصلا جرات داری؟
بیا نترس.بیا ببین چه خبره اینجا.مگه ناظم ما نیستی.خب بیا ببین تو چه کثافتی داری مارو امتحان میکنی
راستی امتحانت تمومی نداره؟
راستی شنیدم یکی میگفت خمینی گفته من از پل صراط به زور رد شدم.
واقعا اگه اینجوره من نشسته باید برم بهشتت
مگه نه؟گاهی وقتی از کنار بانک رد میشم.تو دلم میگم بزنه و یه خونه اسمم در بیاد
خاک بر سرم .مگه نه؟
خلاصه اینارو هم گفتم.میدونم هیچ فرقی نمیکنه.
فقط قربونت بگو چرا مارو اوردی این دنیا.
چی رو ثابت کنی.
همین.

Advertisements

باتلاق

فوریه 12, 2010

نظام 9 ماه است در باتلاقی که از خون بیگناه جوانان وطن ساخته فرو رفته.اتحاد,شهامت,اراده ما رمز نابودی اوست.هم وطنانم.9 ماه قبل در ایران حتی نام خ.ر را به زبان اوردن با ترس و اکراه تمام انجام میشد.بت پوشالی رهبر شکسته شد.دنیا شهامت و رشادت نداها و سهراب ها را دید.ما کاری کردیم حکومت تابوهای چندین ساله خود را بشکند.در 22 بهمن امسال یک ارتش تا دندان مسلح از مزدوران حاکمیت در برابر جنبش عظیم ما که سلاحش حقانیتش بود به صحنه امد.یک بار برای همیشه باید ارام و پیوسته گام برداریم.اما مطمئن باشیم ماندگار می شویم.از همین امروز محکم تر از هر وقت دیگر بر می خیزیم.ازادی بها دارد.باید پرداخت.هر کس به سهم خود باید احساس مسئولیت کند.با قدرت تمام شعار نویسی بر در و دیوار جای جای ایران را اغاز میکنیم.
کابوس شعار نویسی بر روی اسکناس ها خواب را از حرامیان و مزدوران و بیگانگان بر وطن من و تو اهورایی گرفته.پیش به سوی عظیم ترین نا فرمانی مدنی.گاهی خسته می شویم اما نا امید هرگز.اگر متحد بمانیم.اگر برنامه ریزی کنیم.پیروزیم.
چون حق با ماست.

خبر کاملا موثق:

فوریه 10, 2010

خبرکاملا موثق:امشب از تمام مساجد ساعت حرکت با اتوبوس10 صبح اعلام شده.9 صبح میدان ازادی در تسخیر ماست.
امشب در تمام مساجد با بلندگو اعلام شد اتوبوس های ساندیس خوران راس ساعت10 جلوی مساجد و یا میدان های شناخته شده.اگر راس ساعت 9 صبح یک صدا و همگام باشیم میدان ازادی در تهران و مکان های مشخص شده در شهرستان ها در تسخیر ماست.هم وطنان دربندمان چشم انتظار من و تو هستند.فردا روز ماست.روز ازادی.

22 بهمن

فوریه 9, 2010

تا زمانی که خونخوار هایی چون جنتی نفس میکشند.باید ترسید از فردا روزی که درب خانه تک تک من و تو را بزنند چرا در کنار همسرت در یک بستر خوابیده ای.22 بهمن نفس خونخواران را خواهیم گرفت.همراه شو تا زمان هست اطلاع رسانی کن.

اگر می خواهی دهان فریاد مرا قفل کنی قفل کن!

فوریه 6, 2010

من باید آنچه را احساس میکنم بنویسم و مینویسم! ولی تو ای پاسدار جهالت! اگر می خواهی دهان فریاد مرا قفل کنی قفل کن! اما فراموش مکن همان انسانی که که دیروز ندانسته, برای تو قفل میساخت امروز دانسته کلیدش را برای من میسازد

دوم ابتدایی که بودم خانوم معلم گفت هیس!

فوریه 5, 2010

انقلاب شد هنوز به دنیا نیامده بودم.نمیدانم جز ویژگی من است که همیشه سوال داشتم.همیشه چون و چرا های فراوان بود که از همان کودکی در ذهنم وجود داشت.دوست داشتم از گذشته بدانم.مادرم اینگونه روایت میکندوقتی 18 سال داشتم با پدرت عروسی کردم و به تهران امدیم.در یوسف اباد در منزل تیمسار بازنشسته ای شدیم سرایدار.سال 1355 همه چی ارام بود.تیمسار پدرت را خیلی دوست داشت.با انکه با هیچ و دست خالی به تهران امدیم اما هیچ وقت مشکل مالی نداشتیم.بعد از یک سال 6 تومن پسنداز کردیم.که باور کردنی نبود.تا اینکه سال 57 شد و صدای اعتراض مردم.ما داشتیم زندگیمان را میکردیم.و راضی بودیم.به فکر اینده بودیم با خیالی اسوده.از انجا که تیسمار در ارتش شاهنشاهی بودو با اینکه بازنشسته شده بود.ولی همیشه با تلفن در حال صحبت بود.اون روزها اوضاع شهر جوری بود که میشد حس کرد خبرهایی شده.روزی پدرت برای خرید به میدان فوزیه (امام حسین)رفته بود.وقتی برگشت گفت خیلی شلوغ شده.پرسیدم چه خبره؟گفت باورکن خود این جماعت هم نمیدونن چرا اومدن.یا میخندن یا یکی شعار میده بقیه تکرار میکنن.منم گفتم ملت بیکارن.بشینید زندگیتون رو بکنید.همسر تیمسار زنی بود لهستانی ولی فارسی را مثل اب خوردن بلد بود.حال همیشه هر وقت یادش میکند میگوید اگر زنده است ایشالا سلامت باشه.با اینکه مادرم سواد نداشت اما چند کلمه ای لهستانی بلد است.وگاهی تکرار میکند.مادر ادامه میدهد:اذر ماه بود تیمسار تصمیم گرفت همه چی رو بفروشه و بره امریکا.شب وقتی این حرف رو از پدرت شنیدم خشکم زد.حال ما چه کنیم.پدرت گفت تیمساربرام تو یه شرکت تو جاده قدیم کار گرفته ویه خونه هم همون نزدکی ها برامون اجاره کرده .گفت نگران نباشید من خودم دربه در بشم نمیزارم شما بی جا و مکان بمونید.فردا از لیدا خانوم(زن تیمسار)خانوم چرا میخوای برید؟با چشمای پر از اشک گفت انگار روزای خوبمون انگار تموم شده!

و تیمسار 15 دی برای همیشه با خانواده از ایران رفت.ما هم از یوسف اباد اومدیم جنوب شهر چون به سر کار پدرت نزدیک بود.مادرم میگفت وقتی شاه رفت خیلی گریه کردم.با اینکه اصلا از مملکت و اوضاع سر در نمی اوردم.ولی ما زندگیمون خوب بود.(وقتی همیشه از مادر میخوام از گذشته بگه این من هستم که حسرت میکشم)

وقتی دوم ابتدایی بودم این حرف مادر یاد بود که وقتی شاه رفت خیلی گریه کردم.وقتی به خانوم معلم این حرف رو گفتم بهم گفت هیس! دیگه به کسی این حرفو نزن؟! اون موقع درست درک نمیکردم چرا هیس شدم ولی حالا که بزرگ شدم میفهمم چرا مادر گریه کرد.31 سال گذشت همیشه فکر میکنم.اون زمان درد ما بی دردی بود.از عرش به فرش رسیدیم.حالا پدر 2 جا کار میکنه ولی …

اگر هم نقصی بود که بود نیاز به مسکن داشت نه جراحی.حال گذشت زمان نشون میده ما حتی جراحی هم نکردیم بلکه خودمون با دستان خودمون سلاخی کردیم.و حسرت.حسرت.و همیشه حسرت.

اقای بالاترین من اشتباه کردم قبول اما شما از درک شرایط ما غافلید

فوریه 3, 2010

سلام.بعد از 6 روز غیبت به دلیل بسته شدن نام کاربری چند نکته رو خواستم بگم.بالاترین عزیز با تمام احترامی که به این سایت دارم.و سپاسگذار ازفراهم کردن چنین شرایطی در جامعه مجازی.اما به جرات میگویم شما از درک شرایط ما در ایران غافل هستید.وقتی شرایط فوق العاده می شود.باید عکس العمل های ما نیز بر حسب زمان و مکان  مناسب باشد.ما کاربران در ایران با هزار و یک دردسرسرو کار داریم.از مهمترین ان که امنیت باشه و حساب مرگ و زندگی که اگر خورده ای نگیرنن دوستان  اغراق نیست این موضوع تا وضعیت شخصی کاربرا از حال و روز زندگی. که سخن کوتاه میکنم.اماچند حرف از روی صداقت.علت بسته شدن نام کاربری من توهین به نوری همدانی بود در بخش نظرات.من قبول دارم که کار درستی نکردم و نباید از این نوع ادبیات استفاده می کردم.اما حکایت بالاترین به این مثل شبیه شده .که انسان جایز الخطا نیست و ممکن است خطا کند! ایا واقعا بهتر نبود تذکر داده میشد؟

نکته بعدی:خیلی از دوستان و یاران بالاترین من در ایران با تمام سختی ها و گرفتاری ها دربالاترین فعالیت می کردن و به دلیل همان جایز بودن خطا حساب کاربریشان برای همیشه بسته شد.سوال اینجاست ایا ما از درک شرایط موجود اگاهیم.؟ایا در این شرایط درست این نیست که حساب کاربرانی که اکثرا انصافا فعالیت میکردن باز شود؟

خرد جمعی بهترین نتیجه را در بر دارد.

خواهش میکنم کمی فکر کنید.از 6 روز پیش بیش از 10 مطلب که به ذهنم درست می امد و سازنده بود برای 22 بهمن اماده کرده بودم.این روا نیست با کاربران در ایران این طور بر خورد شود؟

نکته بعدی:عضویت جدید در سایت معلق شده و همه میدانیم به چه دلیل و کاری بود بسیار به جا در حفظ ارامش بالاترین.اما باور کنید الان نیاز است حداقل شرایطی اتخاذ شود که کاربران با سابقه حداقل چند دعوت نامه تازه برای دیگران که شناخته شده هستند ارسال کنن.بالاترین سی هزار کاربر دارد ولی همیشه برایم سوال بوده چرا بیشترین حضور به 5 هزار رسیده و بس.باور کنید خیلی ها پشت در بسته بالاترین مانده اند.

و حرف اخر اقای بالاترین شرایط در ایران حساس است.ما هیچ ادعایی نداریم در ایران ولی قبول کنید از درک درست ما غافل شده اید.به شخصه حاضرم نا معتبر و گمنام بمانم اما در این شرایط حساس کمکی اندک و ناچیز انچه در توانم است برای جنبش و مردمم انجام بدم.پاینده ایران.